چیزی یا کسی، همواره مرا لعن یا نفرین میکند
نویسنده: محسن اکبری
زمان مطالعه:8 دقیقه

چیزی یا کسی، همواره مرا لعن یا نفرین میکند
محسن اکبری
چیزی یا کسی، همواره مرا لعن یا نفرین میکند
نویسنده: محسن اکبری
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]8 دقیقه
آقای چگوارا، که راهنمای اولین روز سفر است، اصرار دارد زیر لعنتِ آفتابِ داغ تابستان، کارش را با شوخی کلامیِ نچسبی در خصوص فصلی از گرایشات سیاسیِ چپ آغاز کند و مخاطبش که عمدتاً نسل Z است، پیشزمینهی لازم برای ارتباط برقرارکردن با این آغاز را ندارد. حاج قاسم [فتحی] هنگام صرف صبحانهی امام رضا (ع) و در پاسخ به پرسش یکی از اصحاب، کمی از سوابق و گرایشات سیاسی آقای چگوارا میگوید و بهخصوص دانشش را تحسین میکند و بهواسطهی همین توضیح و همچنین کلاه خاصش بود که او را در این متن «چگوارا» نامیدم. نور خورشید افسرده و بدخلقم میکند، شب قبل هم فقط ۴ ساعت خوابیدهام و این دو امکان تمرکز بر حرفهای ایشان را نمیدهد. یکی از همسفرها زیرنویسِ چهرهام را میخواند و به خوشحالنبودن و لذتنبردنم اشاره میکند و برای هزارمین بار در زندگیام به یادم میآورد که هنوز نمیدانم چطور باید زیرنویسِ چهرهام را غیرفعال کنم.
چگوارا به نقشِ شیرهای روی کاشیها در صحن انقلاب اشاره میکند که گواهِ زمانیست که برای اثبات حقیقت و حقانیت امام رئوف، از نمیدانم کجا (یک تصویر)، بیرون آمدهاند و یک مشرکِ انکارکننده را پاره کردهاند و بلافاصله کنار امام رضا (ع) آرام گرفتهاند. شیرها میدانند که همیشه داستانی بودهاند، بااینحال انتظار دارند که هرچه میشنوم را باور کنم، تصور میکنم که چقدر دلشان میخواهد لعنونفرینم کنند، مثل هر کس دیگری که در طول زندگیام، با گیردادن به قصه و روایتش، حالش را به هم زدهام.
کمی بعد چگوارا در مورد طیالارضِ «علامه ابوالحسن حافظیان» میگوید و تاکید میکند که طیالارضکردنش اثبات شده. پرواز کبوترهایی که از بالای سرمان عبور میکنند، دستوپای توجهم را به رنگ سبزِ زیر بالهایشان پیوند میزند. از چگوارا میپرسم که منظورش از این که «اثبات شده است» چیست؟ پاسخ بهدردبخوری برای سوالم نمیگیرم. از اینکه قرار است این نسل و مدل فکرکردن و نگاهکردنش به تاریخ بپیوندد، بینهایت خوشحالم. در عین حال، نمیدانم نسلهای آیندهی این سرزمین که درگیر این افکار نیستند، چطور میخواهند ناملایمات زندگی در این آبوخاک را تاب بیاورند و به حیاتِ بیمعنا و سستبنیادشان معنا بدهند؟ بخشی از شعر «با آنان که پس از ما به دنيا میآيند» (1939) از برتولت برشت (به ترجمهی علی امينی)، در ذهنم به شکلی ناقص و نامنظم تاب میخورد:
آهای آيندگان، شما که از دل توفانی بيرون میجهيد
که ما را بلعيده است.
وقتی از ضعفهای ما حرف میزنيد
يادتان باشد
که از زمانه سخت ما هم چيزی بگوييد.
وقتی به روزی رسيديد
که انسان ياور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوری کنيد!
و وقتی مرورش میکنم، به این فکر میکنم که انگار کلاً شعور این «داوریکردن با رأفت» را ندارم، چه در رابطه با خود و چه در ارتباط با دیگری. حتی همین جمله را هم میتوانستم مهربانانهتر بگویم ولی چهکنم که ذهنم همینقدر وحشیانه تولید محتوا میکند. به همین خاطر است که میگویم چیزی یا کسی، همواره مرا لعن یا نفرین میکند. اگر بخواهم تخیلیتر نگاه کنم، میتوانم رویدادهای واقعی زندگیام را هم به این جمله پیوند بزنم.
هفتهی اول اردیبهشت بود که حین پایینآمدن از کوه، صخرهای بزرگ از زیر پایم خالی شد، تنها بودم، و هیچکس نمیداند که دقیقاً چطور و از چه ارتفاعی سقوط کردم، کوهنوردی را تنهایی و به ضرورت یاد گرفتهام و با این که هرگز تصور سوپرمنبودن نداشتهام، اما تجربهام و توانایی فیزیکیام بدک نبوده است. جای خاص و خطرناکی هم نبودم که بشود به بیاحتیاطی و حواسپرتی نسبتش داد، ساعت ۱۰ صبح بود و تازه صبحانهی مختصر و مفیدم را خورده بودم و به سمت پایین روان شده بودم، آخرین چیزی که فهمیدم جداشدن صخره از زیر پایم بود، لحظهی بعد روی زمین بودم و از دردِ لگنم، جوری نعره کشیده بودم که علاوه بر کف دستها، آرنجها، ساعدها، زانوها؛ حنجرهام هم انگار پاره شده بود. مبهوتِ کولهپشتیِ متلاشی و وسایلی که پخش زمین شده بود و وحشتزده از این که حالا فشارم میافتد و غش میکنم، فوراً تکه نانی را که محض احتیاط از صبحانهام نگه داشته بودم و اتفاقی جلویم افتاده بود را، خوردم. حدس میزدم که فقط مچ پایم پیچیده باشد ولی درد لگن از همه شدیدتر بود، در ادامه تماس با اورژانس و هلال اهمر، فرستادن لوکیشن، و مواجههام با ناتوانی در راهرفتن و ایستادن.
احساسم از رسیدنِ ماشینهای اورژانس و هلالاحمر در دامنهی دوردستِ کوه، خرابکاریکردن و احمقبودن و دردسر درستکردن بود. در واقع احساس غالبم در زندگی هم، همین است. گویی واقعاً چیزی یا کسی، همواره مرا لعن یا نفرین میکند و چنین اتفاقاتی، این احساس را به توان میرساند.
نتیجهی تلاشم برای پایین آمدن در آن ساعات انتظار، در حد ۵۰ متر بود و در نهایت به گمکردن گوشیام منجر شد که حین نشستنها (برای استراحت) و برخواستنها (برای پایین رفتن) از جیبم افتاده بود. دیگر هم توان حرکتکردن (بالارفتن) نداشتم.
نیازم به حرفزدن با کسی و احساس تهوع شدید ناشی از افت فشار، شنیدن صدای یک سوت و بعد فریادِ ملتمسانهی «کمک... کمک...» و بعد تکرار آن صدا و تشخیص این که صدا مربوط به سوت یک پرنده بوده و احساسِ احمق بودنِ مجدد.
فکر به این که با این سرووضع زخمی، از کنار سرچشمه (که کلی آدم هست) به پایین منتقل شوم و مردم به وضعیت رقتانگیزم خیره شوند، حالم را بدتر میکرد. در نهایت هقهقزدنِ طولانی، چرا که حتی با فاکتورگرفتنِ این اتفاق هم، اصلاً زندگی خوشایندی را تجربه نمیکردم. رسیدن امداد کوهستان بعد از ۲-۳ ساعت، معاینهی لگن و مابقی استخوانهای حساس، پانسمان دستها و بعد فیکس کردن پاها در بَسکِتِ هلالاحمر و در نهایت شکنجهای طولانی و ۵-۶ ساعته برای رسیدن به پایین کوه، دادهای بلند و کاملاً بیاختیارِ ناشی از حرکت لگن، از تویوتای هلالاحمر به نزدیکترین درمانگاه در شهرستانِ کناری و از آنجا حرکت با آمبولانس به نزدیکترین بیمارستان، انواع و اقسام آزمایشها، CT Scan، MRI و غیره. روند بهبودی زخمها سریع و سیرِ التیام مفاصل زانو و مچ پا، آهسته و طولانی بود. از دو هفته قبل از آمدن به مشهد، با درد و به سختی، استفاده از توالتِ غیرفرنگی را تمرین کردم، هنوز هم نمیتوانم (به قول مشهدیها) به صورت چوقوکی بشینم یا ورزش کنم و روز اول سفر، زیر لعنتِ آفتاب و نفرین گرما، با پادرد و کمردرد به پایان میرسد.
در روز دوم همه چیز بهتر و آسانتر میشود. آقای رستمزاد با موهای مجعد و ریشهای مشوش، زحمتِ معرفیِ آرامگاهِ فردوسی را میکشد. ادعا میکند که شاهنامه فانتزی نیست، تاریخ و واقعیت ماست. در توضیح عناصرِ داستانیِ شاهنامه (از جمله سیمرغ) میگوید که نماد پیشرفت دانش پزشکی در ایران بوده است، و ما پنج هزار [ریال؟!] سال پیش، چشم مصنوعی کاشتهایم و جراحی مغز داشتهایم، به زبانی کاملاً ادایی و پارسی صحبت میکند، به سخنانش مسلط است و سریع و شیوا بیانشان میکند و مخاطب عام فرصت تحلیل این حجم از اطلاعات جدید را پیدا نمیکند. نمایشِ بینقصیست و مخاطب را هیجانزده میکند، در ادامه کتابهای خودش را هم تبلیغ میکند. فکر کرده که ما از پشت کوه آمدهایم، البته که من واقعاً از پشت کوه آمدهام، هر چند ترجیح خودم این بوده که مثلاً از شکم زنی که توسط پروردگار آبستن شده، میآمدم. همیشه احساس کردهام که کسی یا چیزی، به خاطر این که از جای بهتری نیامدهام، یا جای بهتری نیستم، لعن یا نفرینم میکند. هنوز نمیتوانم خاطرهای در تایید این که والدینم (ولو به شکل غیرمستقیم و ناملموس) چنین انتظاری را ایجاد کردهاند، به یاد بیاورم. اما به گمانم این که به شکلی بیمارگونه خودم و دیگران را نقد یا تحلیل میکنم، نتیجهی همین لعنونفرین مخوف است. گویی استادِ خشمگین و سختگیری داشتهام که هرگز قرار نبوده از چیزی که بودهام و کاری که کردهام، راضی شود.
بیراه نیست اگر بگوییم از کوزهی آدمی همان برون تراود که درونش احساس و تجربه میکند. بچههایی که دوران مدرسه برای دیگران اسم انتخاب میکردند و آنها را مسخره میکردند، احتمالاً نوعی تحقیر را از طرف آدمهای مهم زندگیشان دریافت کردهاند. البته که دریافتکردن و حتی تولیدکردن این احساس، میتواند کاملاً مبهم و به شکل پیچیدهتری رخ داده باشد و عجیب است اگر به این راحتی چنین معادلهی تروتمیزی از روان کسی (آن هم توسط خودش، به تنهایی) کشف بشود. به هر حال، به اطرافیانتان، رفتارهایشان و سرگذشتشان فکر و نگاه کنید و اگر رگههایی از آنچه که اینجا عرض کردم را در ایشان ندیدید، شما هم اینجانب را لعن یا نفرین کنید، چون درهرصورت من اگر گیرتان بیاورم، قطعا شما را [بیاینکه هیچ قصد بدی داشته باشم] لعن یا نفرین خواهم کرد، بیاینکه بدانم چه کسی یا چیزیست که مرا همواره لعن یا نفرین میکند. من مثل آقای رستمزاد و همقطارهایش قصد فروختن چیزی را به شما ندارم. این روایتِ یک رنج است، روایتِ تلاشی مذبوحانه برای فهمیدنش، تغییر دادنش؛ چه خیالی!
چیزی که در روان ما وجود دارد، برایند متغیرهای ناشناختهایست که برهمکنش آنها ناشناختهترشان هم میکند و «تغییر» اغلب همان رویای پیچیده در لفافهی اصطلاحاتِ شبهعلمی و شیکیست که برخی از روانشناسان و روانپزشکانِ شیاد یا کودن به مردم میفروشند.
جذابترین بخش این سفر برای من این معاشرت و زندگی کوتاه با سپهر و عارف و سَمِر (مهدی) بود. روزی که هم را دیدیم، هرگز فکر نمیکردیم این معاشرت در اولویت بالاتری نسبت به «جشنواره» و «نوشتن» قرار بگیرد. شبِ اول همه (به جز عارف) خیلی شیک و مؤدب مشغول نقد ادبی بودند، موزیکی کلاسیک هم در پسزمینه پخش میشد تا ابهتِ فضا را دوچندان کند، ولی این همنشینی خیلی زود دَم کشید، و سپهر آخرین کسی بود که آن رویِ دلقکِ جذابش را از زیر پرسونای خیلی مؤدب و متینش نشانمان داد. وقار و اطواری که در شب اول وجود داشت، به Headزدن با ریتمِ مداحیِ شرکآلودِ نامتعارفی منجر شد که شب آخر، در میان شلوغیِ شام و شوخی و شِرّووِرگفتن پخش میشد.

محسن اکبری
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.
